یه عالمه خوش گذشت
این چند وقته حسابی سرمون شلوغ بود دخترم ،خاله جونت از مشهد با پسرخاله هات اومدن خونه مامان آذر دختر گلمم که عاشق شلوغیه هی دوست داره دورو برش شلوغ باشه از خود بی خود شده بودی . بعدشم که 24 شهریور 4 امین سالگرد ازدواج من و بابایی بود البته امسال برنامه خاصی نداشتیم. دیروز دایی احسان هم از اهواز اومد دختر داییت آنوشا 6 ماه از تو بزرگتره نمی دونی وقتی دیدیش چه کارای بامزه ای انجام میدادی اولاً اگه هرکسی آنوشارو بغل می کرد توم می خواستی بری بغل طرف حالا برات فرق نمی کرد که غربیه باشه یا آشنا ، آنوشا که با روروک تو بازی می کرد سریع صدای اعتراضت بلند می شد و با اون دستای کوچولوت سعی می کردی نذاری سوار شه الهی مامان فدات شه دخترم دیشب به افتخار یکسالگی آنوشا براش جشن تولد گرفتیم البته خودمونی آخه اونا اهوازن ما تولدش نرفتیم خیلی خیلی خوش گذشت اینم عکساش :
آنوشا با کیکش

اینم شمایی فضول خانم

بابایی خیلی دوسش دارمممممممممم

دایی محمد جون با ترمه خانم

دایی احسان با آنوشای گل




یه عالمه خوش گذشت
